تبليغاتX
ملت بزرگ ترک
ملت بزرگ ترک ازاروپا تاآسیای مرکزی,قفقاز,ترکمنستان,خراسان,افغانستان تا چین
 

 فعالان دانشجویی بازداشت‌شده اخیر دانشگاه تبریز با احکام حبس طولانی مدت دوسال حبس تعلیقی و یک سال حبس تعزیری مواجه شدند.

پس از برگزاری جلسه دادگاه نه تن از فعالان دانشجویی دانشگاه تبریز، 5 تن از دانشجویان این دانشگاه به نام‌های سجاد رادمهر، فراز زهتاب، آیدین خواجه‌ای، امید مردانی و احسان نجفی‌نسب و دو تن از فارغ‌التحصیلان این دانشگاه به نام‌های داریوش حاتمی و منصور امینیان با اتهام تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی و اقدام جهت براندازی از طریق راه‌اندازی گروهک، به دو سال حبس تعلیقی و یک سال حبس تعزیری محکوم شدند. در این پرونده آقایان منصور امینیان و مقصود عهدی از این اتهامات تبرئه شدند.

بازداشت دانشجویان دانشگاه تبریز از 27 تیر ماه گذشته و زمانی که سجاد رادمهر، دانشجو مقطع کارشناسی‌ارشد رشته مکانیک این دانشگاه، از جلسه دفاع از پایان‌نامه کارشناسی ارشد خود بازمی‌گشت، آغاز شد. اما علاوه بر رادمهر، فراز زهتاب و آیدین خواجه‌ای از دانشجویان رشته حقوق این دانشگاهو داریوش حاتمی از فارغ‌التحصیلان این دانشگاه نیز در این روز، بازداشت شدند. اما بازداشت‌ها به همین جا پایان نیافت. در مرداد و شهریور ماه نیز 5 تن دیگر از فعالان دانشجویی تبریز توسط نیروهای امنیتی بازداشت شدند. امیر مردانی، دانشجوی رشته برق این دانشگاه روز 23 مرداد، مقصود عهدی از 30 مرداد، مجید ماکویی دانشجوی کشتی‌سازی این دانشگاه نیز، از 10 شهریور و احسان نجفی‌نسب دانشجوی برق این دانشگاه از 8 مهر روانه زندان شدند.

سجاد رادمهر پس از تحمل 97 روز سلول انفرادی و 7 روز بند عمومی زندان تبریز، با قید وثیقه 50 میلیون تومانی آزاد شد. فراز زهتاب و آیدین خواجه‌ای نیز 75 روز را در انفرادی و 30 روز را در بند عمومی سپری کردند و در نهایت با قرار 50 میلیونی از زندان آزاد شدند. امیر مردانی نیز پس از گذراندن 46 روز در سلول انفرادی و 30 روز در بند عمومی، با قرار وثیقه 50 میلیون تومانی و مقصود عهدی با قرار وثیقه 20 میلیون تومانی و پس از گذراندن 25 روز در سلول انفرادی و 43 روز در بند عمومی، از زندان آزاد شدند و کلیه این دانشجویان بین دو تا سه ماه حبس در بند عمومی و انفرادی را از سر گذرانده‌اند.

این دانشجویان از زمانی که به بازداشتگاه منتقل شدند، تفهیم اتهام شدند و اتهام اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی به آن‌ها تفهیم شد. پس از انتقال آن‌ها به بند عمومی نیز چند بار به دادگاه منتقل شدند و جلسات دادگاه برای آن‌ها برگزار شد. یکی از فعالان دانشجویی این دانشگاه در این باره به خبرنگار بامدادخبر می‌گوید:" در مدتی که این دانشجویان در سلول انفرادی بودند، حق ملاقات با وکیل و حتی خانواده‌هایشان را نداشتند و پس از آن که به بند عمومی منتقل شدند، چند بار به دادگاه منتقل شدند و مورد محاکمه قرار گرفتند. اما از همان روز اول اتهام‌هایی نظیر تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی به آن‌ها تفهیم شده‌بود که هیچ‌یک را نپذیرفتند." او در ادامه می‌گوید:" این دانشجویان غالباً از اعضای انجمن اسلامی یا سایر گروه‌های فرهنگی دانشگاه بوده‌اند که به دفاع از حقوق انسانی که هر شهروند می‌تواند داشته‌باشد می‌پرداخته‌اند و خواهان رفع تبعیض و حق تحصیل بر اساس اصول مندرج در قانون اساسی بوده‌اند."

آخرین جلسه دادگاه و تنها جلسه دادگاه این فعالان دانشجویی پس از آزادی از زندان، اما در روز 28 دی ماه برگزار شد و در پی آن،5 تن از دانشجویان این دانشگاه به نام‌های سجاد رادمهر، فراز زهتاب، آیدین خواجه‌ای، امید مردانی و احسان نجفی‌نسب و دو تن از فارغ‌التحصیلان این دانشگاه به نام‌های داریوش حاتمی و منصور امینیان با اتهام تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی و اقدام جهت براندازی از طریق راه‌اندازی گروهک، به دو سال حبس تعلیقی و یک سال حبس تعزیری محکوم شدند. در این پرونده آقایان منصور امینیان و مقصود عهدی از این اتهامات تبرئه شدند.

به گفته یکی از دانشجویان این دانشگاه که نمی‌خواست نام‌اش فاش شود، حکم صادر شده از سوی شعبه چهارم دادگاه انقلاب تبریز به ریاست قاضی حملبر بدوی است و هنوز به طور رسمی به متهمان ابلاغ نشده‌است و تنها به یکی از چهار وکیل این دانشجویان- ساجدی، محمودی، جمالی و فرهودی‌نیا- نشان داده‌ شده‌است. این فعال دانشجویی به خبرنگار بامدادخبر گفت:" اتهاماتی که از سوی نهادهای امنیتی وارد شده‌است، پیش از این نیز از طریق کمیته انضباطی دانشگاه به این دانشجویان وارد شده‌بود و کمیته‌ انضباطی دانشگاه، با تعداد زیادی از آن‌ها برخورد کرده‌بود و احکام منع موقت از تحصیل برای آن‌ها صادر شده‌بود. در تابستان سال 86 احکام گسترده انضباطی برای دانشجویان تبریز صادر شد و 16 تن از این دانشجویان به طور هم‌زمان از تحصیل محروم شدند. بارها نیز شاهد کارشکنی مسئولان دانشگاه بودیم. از اردیبهشت تا خرداد از برگزاری جلسه دفاعیه آقای رادمهر جلوگیری شد و پس از سه ماه ممانعت در اواخر تیر ماه ایشان از پایان‌نامه خود دفاع کرد که پس از آن دانشجویان تبریز بازداشت شدند."

این فعال دانشجویی در مورد فضای کنونی فعالیت در دانشگاه تبریز می‌گوید:"‌ انجمن اسلامی این دانشگاه، تنها تشکل منتقد است که وجود دارد. اما به دلایل مختلف جلو فعالیت آن گرفته شده‌است و هم‌زمان با بازداشت این دانشجویان، در تمامی اتاق‌های انجمن پلمپ شده‌است و فعالیت آن به صورت معلق درآمده‌است. اما هیچ حکم رسمی مبنی بر منع موقت فعالیت این تشکل یا انحلال آن ابلاغ نشده‌است. از این رو هیچ فعالیت رسمی که در چارچوب تشکل‌ها باشد، صورت نمی‌گیرد." این فعال دانشجویی در ادامه می‌گوید:" دانشگاه با هماهنگی نیروهای امنیتی در خارج دانشگاه، قصد داشت با بازداشت این دانشجویان، فعالیت‌های آن‌ها را محدود کند و احتمال آن می‌رود، از آن‌جا که انتخابات انجمن اسلامی دانشگاه نزدیک است، مسئولان به گروهی دیگر مجوز فعالیت با نام این تشکل بدهند."

( گزارش از بامداد خبر )

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:14  توسط  (ائل دایاغی)  | 

 

تاریخ خبر: 1387/11/12  

 

شنبه  ۱۲ بهمن ۱٣٨۷ -  ٣۱ ژانويه ۲۰۰۹

 

آمئریکانین سسی: آذربایجان دئموکراتیک جومهوریتی‌نین قوروجولارین‌دان بیری، میللی شورایا رهبرلیک ائتمیش محمد امین رسول‌زاده‌نین 50 ایلدن آرتیق‌دیر کی، رادیوموزون آرخیوینده قورونوب ساخ‌لانیر.

 

1953-جو ایلین 28 ماییندا آمئریکانین سسی رادیوسو آزربایجانین جومهوریت قوروجوسونون موصاحیبه‌سینی یایینلایاندا، آرتیق رسول‌زاده‌نین اؤزو ده، اونون قوردوغو دئموکراتیک جومهوریت ده باکیدا سیاسی ذهن‌لرین‌دن سیلینمیشدی. بو، او واختکی سیاسی رئال‌لیق‌لارلا علاقه‌دار ایدی.

 

صاباح ایسه، محمد امین رسول‌زاده‌نین دوغوم گونودور. آذربایجاندا علم آدام‌لاری و سیاسی خادیم‌لر جومهوریت بانی‌سی‌نین 125 ایللیگینی یادا سالسا‌لار دا، اونون عزیزله مه توره نی دؤولت سویه‌سینده قئید اولونمور.

 

رسمی‌لر بونو بئله اساسلاندیریرلار کی، جومهوریت قوروجولارین‌دان یالنیز رسول‌زاده‌نین فرقلندیریلمه‌سی باشقا‌لارینا قارشی آیری-سئچکی‌لیک اولاردی. بو یاناشمانین علئیهدارلاری ایسه بیان ائدیرلر کی، دؤولت گرک اؤز میللتی‌نین تاریخینه ییه چیخسین:

 

پروفئسور، تاریخ علم‌لری دوکتورو جمیل حسن‌لی ایسه آمئریکانین سسینه موصاحیبه‌سینده آذربایجان خالقینین و دؤولتی‌نین رسول‌زاده‌نین رئال قیمتینی وئردیگینی دئییب. بونونلا یاناشی او، میللی خادیمین 125 ایللیک عزیزله مه سی ‌نین دؤولت سویه‌سینده قئید اولونماماسینی منفی حال ساییر. هرچند، تاریخ‌چی-عالیم علاوه ائدیر کی، رسول‌زاده توره ن‌سیز ده قلب‌لرده یاشاییر:

 

“رسول‌زاده‌نین ان بؤیوک خیدمتی اودور کی، اونون کئچدیگی حیات یولو وطنه، میللته و دؤولته خیدمت نومونه‌سی‌دیر. او، قئید ائدیردی کی، موستقیل‌لیگی اولمایان میللت آزاد اولا بیلمز. 1918-جی ایلین مای آیینین 28-ده رسول‌زاده‌نین رهبرلیگی ایله ایستیقلال بیاننامه‌سی‌نین اعلان اولونماسی ایله، او زامانا قدر جوغرافی بیر کلمه اولان آذربایجانا، رسول‌زاده سیاسی مضمون وئردی. و او واخت‌دان اعتباراً دونیانین سیاسی خریطه‌سینه آذربایجان آدلی بیر دؤولت داخیل اولدو...

 

1990-جی ایللرده آذربایجان اؤز موستقیل‌لیگینه یئنی‌دن قوووشدوق‌دان سونرا رسول‌زاده‌نین کئچدیگی حیات یولونون، سیاسی موباریزه‌سی‌نین و موهاجیرت دؤورونون اؤیرنیلمه‌سی ایستیقامتینده چوخ ایشلر گؤرولوب. بئله‌لیکله، تاریخی موستویده رسول‌زاده ایله باغ‌لی چوخ ایشلر گؤرولوب. سیاسی موستوییه گلدیکده، واختی ایله رسول‌زاده‌نین قالدیردیغی بایراق بو گون ده آذربایجان جمهوریتی نین باشی اوزرینده دالغا‌لانیرسا، بو، رسول‌زاده ارثی‌نین یاشاماسی‌دیر...

 

رسول‌زاده‌نین آنا‌دان اولماسینین 125-جی دوغوم گونو دؤولت سویه‌سینده قئید ائدیلمه‌لی ایدی. چونکی اونون آذربایجان میللتی‌نین طالعینده و تاریخینده موستثنا رولو وار. دؤولتین بورجو ایدی کی، بونو ائتسین. آذربایجان دؤولتی ده، میللتی ده فخر ائتمه‌لی‌دیر کی، اونون تاریخینده رسول‌زاده کیمی آدام اولوب.

 

آنجاق من بئله باشا دوشورم کی، اصل هیکل اینسان‌لارین اوریینده اولور. من امین‌لیکله دئیه بیلرم کی، آذربایجان‌لی‌لارین بؤیوک بیر حیصه سی نین اوریینده رسول‌زاده‌نین مؤهتشم عابده‌سی وار.

 اویرنجی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:28  توسط  (ائل دایاغی)  | 

 

 یک ماه از آغاز جمع آوری امضای «کمپین آموزش به زبان مادری» گذشت. بنا بر گزارشات رسیده از روند کاری «کمپین آموزش به زبان مادری» که ابتدا توسط عده­­ی کثیری از فعالان در تبریز و بسیاری از شهرستانهای اطراف با قدرت و سرعت فراوانی تقریباً به مدت یک ماه قبل شروع به کار کرده، پیداست که این کمپین در میان مردم از استقبال بسیار گرمی روبرو شده و دیگر نه تنها فعالان عزیزمان بلکه دانش آموزان درهر مقطع آموزشی و دانشجویان و حتی اصناف و کسبه هم به جمع آوری امضای کمپین تلاش میکنند. متنی که توسط این کمپین جهت جمع آوری امضا میان هر کس پخش شده ، خواستار اجرای اصل 15 قانون اساسی است و نشان میدهد ملت «تورک آذربایجان» با درایت برای اجرای این اصل و بهره مند شدن از حقوق ابتدایی و انسانی خود، همۀ حمایتشان را از اهداف این کمپین نشان داده و تلاش برای جمع آوری امضا میان مردم دال بر این سخن است.همچنین دو آدرس ایمیل جهت جمع آوری امضای عزیزانی که از طریق اینترنت میخواهند با کمپین ارتباط داشته باشند معرفی شده است.

Ana–dili-camp1 @ yahoo.com Ana–dili-camp2 @ yahoo.com از همۀ عزیزان درخواست میکنیم که برای جمع آوری هر چه بیشتر امضا برای کمپین « آموزش به زبان مادری »  که فریاد فرهنگی ملت «تورک آذربایجان» است، خبر آن را به اطلاع همگان رسانده و در این امر مقدس «ملی فرهنگی» که یکی از حیاتی ترین خواسته های ملتمان است سهیم شوند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 1:25  توسط  (ائل دایاغی)  | 

یاد صمد بهرنگی

 

 

26yoh2j2s0o6ji35viw0.jpg

به یاد صمد بهرنگی : معلم روستاهای آذربایجان

صمد بهرنگی معروف به (بهرنگ) در دوم تیر ماه 1318 در تبریز از پدر و مادر تبریزی بدنیا آمد و در کوچه جمال آباد محله چرنداب تبریز بزرگ شد و به دبستان رفت. صمد وقتی که تازه به دبستان رفته بود و کلاس اول می خواند, صبح ها کاسب های سرگذر پسر بچه ای را می دیدند که کفشهایش را زیر بغل زده و تند می دود. از یکدیگر می پرسیدند این بچه کیست؟ تا اینکه معلوم شد که این بچه, پسر گارگری است به نام” عزت ” که تازه گی به این محل آمده و اتاقی را اجاره کرده است. او برای این می دود که مدرسه اش خیلی دور است و می ترسد, سر وقت نرسد و کفش هایش را به خاطر پاره نشدن زیر بغل می زند. اسم این بچه ” صمد” است.

صمد 10 ساله بود که پدرش با موج بیکارانی که به قفقاز و باکو می رفتند به قفقاز رفت و تامین معاش خانواده به دوش این کودک خردسال افتاد. از همان وقت با رنج و مشقت طبقه زحمتکش آشنا شد و تا آخرین زوایای فقر و محرومیت پیش رفته بود و مبارزه با سختی ها از اوان کودکی و فشار اقتصادی, خود سنگ بنای شخصیت زنده و پر تحرک ” صمد” در آینده گشت. حال شاید کمتر دانش آموخته ای در آذربایجان باشد که وقتی سخن از رژیم ستم شاهی و ظلم های آنها به میان می آید, به یاد ” صمد بهرنگی” آن مبارز یکه تاز آذربایجانی نیفتد و یادی از ماهی سیاه کوچولو و نامه های مضمون دار او نکند. این آثار که از درد و رنج و ناله های مردم غیور آذربایجان نشات گرفته حاصل یازده سال مشایعت و همزیستی و همدردی با روستاییان آذربایجان می باشد. وی که معلم روستای آذربایجان بود, بزرگترین مشغله ذهنی خود را همان بچه های دبستانی ساده روستاها می داند و از آن می نالد. او در جواب یکی از شاگردان خود که از صداقت و احترام خود خطاب به معلمش, او را “آقا” صدا می زند, ناراحت می شود و می گوید: چرا به من “جناب آقا” می گویی؟ نکند هنوز اعتقاد به آنگونه القاب داری؟ حتما” که نه.

آری, همه شاگردان با او چنان صمیمی بودند و دوستش داشتند و به او عشق می ورزیدند, صمد را “صمد خان”, “برادر ما صمد”, “صمد آقا”, و گاهی به ریشخند ” صمد بهرنگی تهرانی” خطاب می کردند. صمد همکلاس شاگردان روستاهای آذربایجان بود. رفیق بازیهایشان و همدم دردهایشان, چرچی کتاب برایشان.

اگر لقب ” دوست بزرگ بچه ها” را نویسندگان و نقادان و آژانس های رسمی به ” هانس کریستن آندرسن”, ” جاناتان سویفت”, ” هالن گرنر و…داده اند. صمد این لقب را از دوستان حقیقی اش, از بچه های کلاس اول ممقان , آخیر جان, پکه چین ,از کودکان  پا برهنه آذربایجان دریافت کرد. زندگی باورنکردنی صمد به قول دوست نزدیک اش ” غلامحسین ساعدی” بزرگترین شاهکارش بود. او معلم تبعیدی به روستاها, ولی عاشق روستاها بود. روزهای تعطیل به تبریز می رفت و با چمدان پر از کتاب به روستا بر می گشت. روزی که صمد نبود بچه ها دلتنگ می شدند. فردا صبح جاده خاکی روستا با دوستان صمد, با همه دانش آموزان کلاس به استقبال معلم خود می نشستند تا کلاه پشمی - که به اعتبار صمد, تاج معلمی و قصه نویسی کودکان بود از پس کوههای یام آشکار شود و صمدا چمدان کتابش در دست به تبسم همیشگی صبحی دیگر را به دوستانش سلام کند. او همیشه به موقع می آمد و درس شروع می شد. روح و وجود او سرشار از عشق به کودکان بود و قلب همه شاگردانش لبریز از محبت او نسبت به شاگرد و معلم چنان در هم تنیده بود که بدون آقا معلم, بدون صمد روستا و مدرسه غمگین بود و صمد بدون شاگردانش دلتنگ. صمد که برای تنظیم کتاب ” الفبایش” به تهران رفته بود در نامه ای به کودکان روستا چنین می نویسد: “…بچه ها خیال نکنید که خیابان و کاخ های سر به آسمان کشیده تهران مرا از خود بی خود و شما را فراموش کرده ام. شما کارکنید, کتاب بخوانید و کتابخانه مدرسه را غنی تر کنید, من در اولین فرصت پیش شما می آیم. بچه ها, دلم می خواهد شما را ببینم. باز برف را تماشا کنم و زیر ریزش آن راه بروم”. صمد سرشار از احساسات بود و همچون یک روستایی, جامعه روستایی را با تمام وجود حس می کرد. ” با صمد بود که کودک جهان سومی, کودک جامعه پیرامونی, کودک کارگر, کودک فقیر و معترض, کودک حاشیه نشین , کودک روستایی از حاشیه و سایه به متن و مرکز داستان آمد. آدمها تغییر کردند صحنه واقعی تر شد و ادبیات کودک ایران که روی سر مصنوعی و گچی ایستاده بود و وارونه به دنیا می نگریست, روی پاهای واقعی خود قرار داده شد. به جرات می توان گفت صمد بنیانگذار ادبیات نوین کودک ایران است”.

او معتقد بود که هر قومی حق دارد که در کنار زبان   رسمی کشورش به زبان مادری حرف بزند و بنویسد و کتابهای درسی باید به صورت ایالتی و ناحیه ای طرح و تنظیم گردد و در این کتابها از عناصری بهره جست که برای کودکان روستایی عینی و قابل لمس باشد نه ذهنی و رویایی. از اینرو صمد کتابی در زمینه تدریس الفبا برای کودکان دو زبانه تدوین کرد که نظیر نداشته و نداشت ولی متاسفانه هرگز نتوانست چاپ شود.

در زمانی که بر اثر اعمال سیاستهای شوونیستی به اصطلاح آسیمیلاسیون فرهنگی, استفاده از زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی و مطرح کردن هر گونه مسایل قومی ممنوع شده بود, صمد شجاعانه قدم به میدان گذاشت و با همکاری بهروز دهقانی کتاب ” قوشمالار و بولماجالار” را تالیف و اقدام به جمع آوری فولکور آذربایجانی نمود و همچنین داستانهای خود را با الهام از قصه های آذربایجانی که ریشه در فرهنگ چندین هزار ساله این ملت دارد تالیف نمود. باین ترتیب ثابت کرد که حتی در زیر فشار هم نباید مسائل قومی و ملی خود را نادیده گرفت. او اعتقاد داشت هر فردی باید به زنده نگه داشتن و دفاع از تاریخ گذشته و ادبیات ویژه خود کمر همت ببندد. صمد با زبانی ساده و روستای قهرمانان ملی آذربایجان از جمله بابک, کور اوغلو, قاچاق نبی, ستارخان و…را که از میان مردمی زحمتکش برخاسته اند و برای رهایی وطن خود از یوغ دشمنان و فلاکت مبارزه کرده اند,برای دانش آموزان خود بیان می کرد و آنان را به پاسداری از میراث کهن خود که حاصل جان نثاری و تلاش چندین صد ساله گذشتگان است فرا می خواند و دانش آموزان را در قبال این وظیفه مهم مسئول و مسئولیت پذیر می داند.

” در این روزگار که قطعی آدم است باور کنید من نمی خواهم چیزی بشوم تنها می خواهم یک انسان بشوم” . صمد این معلم روستاها با چنین ایده و آرمانی زندگی کرد . او در باره خودش می گوید: ” مثل قارچ زاده نشده ام بی پدر و مادر, اما مثل قارچ نمو کردم ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم.هر جا نمی بود بخود کشیدم, کسی نشد مرا آبیاری کند. نمو کردم مثل درخت سنجد و کج و معوق و قانع به آب کم, و شدم معلم روستاهای آذربایجان”.

صمد معتقد بود :” یک انسان هرگز دروغ نمی گوید.” اینچنین تفکر او در آن زمان و جو حاکم بر جامعه باعث شد که وی را مرتد , دیوانه و حتی از خود بیگانه معرفی کنند تا او را به گوشه نشینی مجبور و فعالیت اش را محدود کنند. چنین ایده های او در جوانی چندی نگذشت که جمع کثیری از انقلابیون و نویسندگان صاحب نام زمان خویش را متوجه خود ساخت و از سر تا سر ایران برای دیدن او به تبریز آمدند.

 

چندی از آنان درباره صمد و مرگ مشکوک او چنین می نویسند:

احمد بصیری : “…وقتی تو رفتی ماهی سیاه کوچولو به دریا رسید…”

طاهر احمدزاده: سال 50 بود که به دیدار آیت ا…طالقانی رفتم. وقتی وارد اتاق شدم, نوشته ای را مطالعه می کردند. گفت : این نوشته را مطالعه کرده ای؟ نوشته ی صمد بهرنگی بنام ” ماهی سیاه کوچولو” بود. گفتم خوانده ام, گفت : این را برای کودکان نوشته اما ما بزرگترها این را بخوانیم.

محمود دولت آبادی: کتاب 24 ساعت در خواب و بیداری بهرنگ را خواندم, ساده و روان بود. مثل آب که در بستر جوی روان است…بخوبی دیدم که او به زندگی شرافتمندانه آدمی عشق دارد. تولستوی در جایی گفته:تمام تاریخ اروپا می تواند زمینه یک رمان تاریخی قرار بگیرد. همچنانکه فقط یک روز از زندگی یک دهقان

نا مشخص روسی, اما هیچکس نگفته بود که  ساعت 24 از زندگی یک پا برهنه ایرانی می تواند, زمینه یک قصه قرار گیرد که در آن اندیشه های دقیق یک نویسنده با دقت جریان داشته باشد و بهرنگ این را عملا” ثابت کرده…بعد از اینکه او خونش را به ارس (آراز) داد, نمی دانم چرا قلبم گریست؟ دردی بر درد و اندوهگین به آثارش رجوع کردم, کتابهای نازک, ساده و درست. او بدرستی اندیشیده بود و صادقانه هنر را در خدمت اندیشه های عزیزاش گرفته بود و اندیشه اش را طبق اخلاص پیش من و تو گذاشت.
اسد بهرنگی ( از قلم برادر): نوشتن درباره کسی چون صمد, که سنی از او نگذشته بود و درباره خودش هم حرفی نزده بود که از میان رفت و عقیده هم داشت ” آنقدر گفتنی است که نوبت به از خود گفتن نمی رسد” مقام ها و ریاست های مختلف و کیابیایی هم نداشت پدر و مادرش هم از مردم عادی همین شهر و دیار بودند, مشکل بود. برادرم صمد می خواست همیشه معلم باقی بماند, اینکه بچه ها را ببیند و دینش را ادعا کند. ماهی سیاه و داستانهای دیگر او آخرین نوشته های او نبود. صمد در تهران چند ماهی سرگرم تنظیم کتاب ” الفبایش” بود.

جلال آل احمد: شنیدن خبر دشوار بود. صمد مرد! که ما برایش آرزوها در سر می پختیم؟ این زبان روستائی های دیارش و وطن اش آذربایجان. این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعید این همپالکی تازه به راه افتاده, هانس آندرسن این معلم سیار که از لای سطور حیدر بابایه سلام, پا در راه گذاشته بود و به ساوالان وخلخال می گریخت. نکند آخر سر به نیستش کردند؟ نکند خود کشی کرده؟!!  نه چرا چنین آدمی باید به رود خانه زده باشد؟ مگر آراز در 16 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را بغلطاند؟ من فقط این را میدانم که صمد نباید مرده باشد, مگر می توان باور کرد؟!

م.صدیق :صمد بهرنگی بی اغراق یکی از شرکت کنندگان فعال در نوسازی ادبیات معاصر ایران (بویژه آذربایجان) است. تلاش بهرنگ در راه مبتکرانه جدیدش قابل تحسین است و این روش خلاقانه در انتشار داستانهای کودکان دید تازه ای به نویسندگان می دهد. در داستانهای بهرنگی دیگر از دیو , پریزاد ,خاقان و مبارزات تخیلی جادوگری و پری و…که چاشنی و محتوای داستانهای کودکان تمام دنیا شده, خبری نیست و بدرستی می توان گفت : بهرنگ تحولی در ادبیات کودکان و در نتیجه ادبیات معاصر بوجود آورده.

موسوی فریدونی: بهرنگ به منطق کودکان وارد است. زبان آنها را می فهمد و با آگاهی که نسبت به زمان و مکان دارد و وظایفش برای کودکانی که آینده برای آنهاست, قصه می گوید. بهرنگ جز آنکه قصه گوی بچه هاست, رابطه و نماینده آنها نزد بزرگسالان است. آرزوی آنها و راه بر آورده کردن آنها را نیز می داند…

آراز: در قصه هایی که در اواخر بهرنگ در زمینه کدکان نوشته, فریادهای یک اسیر نهفته است و دیگر مسائل زندگی اجتماعی تحت الشاع و در اطراف آن دور می زند و نتیجتا” اثری که بتواند شعور اجتماعی را تحرک بخشد و ضرورتی که به حال کنونی باشد, بوجود می آید و در عین حال برای کودکان نوشته میشود.

احمد شاملو: آنچه مرگ صمد را تلخ تر می کند از دست رفتن موجودی یگانه است. مرگی است که براستی ایجاد خلاء می کند. شهری است که ویران می شود, نه فرو نشستن بامی, باغی است که تاراج می شود. نه پرپر شدن گلی, چلچراغی است که در هم می شکند. نه فرو مردن شمعی و سنگری است که تسلیم می شود نه در افتادن مبارزی!

 

از دیدگاه غربی ها :

براد هانس: بهرنگی به منظور فرار از دست سانسور, شکل قصه عامیانه را برگزید. قصه نویسی بهرنگی شامل قصه های عامیانه است که از ترکی آذری ترجمه شده و یا خود قصه ای جدید به شمار می آید.

 

از آیینه نویسنده ای از کشور همسایه

مقصود حاجی یف : صمد در قلب شاگردانش عشق به زندگی و مبارزه بیدار می کرد.

آری با مرگ صمد, خیلی از نویسندگان قلم خویش را بدست گرفتند و اندیشه های خود را در باره این صاحب قلم آذربایجانی می نویسند, و حتی عده ای از اینرو صاحب شهرت می شوند.
از حرف های مادر صمد:صمد غیر از بچه های دیگرم بود. روزی به او گفتم چرا زود زود به خانه خواهرهایت نمی روی؟ آخر آنها هم کسی ندارند, چشم به راهند. صمد در حالی که ناراحت شده بود گفت: ” من نمی فهمم مادر! تو چرا این حرف را می زنی, اولش که من هر وقت فرصت کردم سری به آنها می زنم. در ثانی مگر مردم بی چیز و فقیر, بچه های بی پدر و مادر کم هستند؟ چرا نمی گویی سری به آنها بزن. مگر خواهران من از آنها درمانده ترند, اینها باز هم هر چطور شده خانه و شوهری دارند. زندگی و سامانی ولی آنها…

بهرنگی و جریان اندیشه های او در آثاراش:

«کرم شب تاب گفت : رفیق خرگوش من, من همیشه می کوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم. جنگل را روشن کنم. اگر چه بعضی از جانوران مخسره ام می کنند و می گویند: « با یک گل بهار نمی شود تو بیهوده می کوشی با نور نا چیزت جنگل تاریک را روشن کنی». خرگوش گفت: این حرف مال قدیمی هاست ما هم می گوییم: « نور هر چقدر هم ناچیز باشد, بالاخره روشنایی است» ( عروسک سخنگو).

« من دیگر نمی توانم اینجا گردش کنم, باید از اینجا بروم…می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست و کجا می رسد, دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر, چه خبرهایی است؟»
« من میخواهم بدانم که, راستی راستی, زندگی یعنی اینکه, تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر, هیچ. یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟»

« مرگ خیلی آسان می تواند به سراغ من بیاید, اما من تا می توانم زندگی کنم, نباید به پیشواز مرگ بروم البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می شوم , مهم نیست, مهم این است که زندگی یا مرگ من, چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…» ( ماهی سیاه کوچولو).

صمد در عمر کوتاه خویش از دانشسرای دبیری گرفته تا روستاهای دور افتاده آذربایجان هیچوقت از قلم خویش جز برای آگاهی ملتش استفاده نکرد و همه این موارد رژیم ستم شاهی را سخت نگران کرده بود و دژخیمان رژیم پهلوی تصور می کردند که با  نابودی صمد, اندیشه های او را نابود خواهند کرد. غافل از اینکه هیچ تدبیری نمی توانست از صمد برای پیروانش سرمشقی نسازد. در 9 شهریور 1347 او را مخفیانه به شهادت رساندند و جسم بی جانش را به آراز سپردند, چرا که به دلیل محبوبیت توده ایش از دستگیری و کشتن او بطور علنی هراس داشتند ,بدین گونه صمد با موجهای آراز (ارس) به دریا پیوست.
« چطور می توانیم فراموشت کنیم, تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی, به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم…»

از آثار صمد می توان به: داستانها, کند و کاو در مسائل تربیتی ایران, مثل ها و چیستانهای آذربایجانی و…اشاره کرد.

 

زندگی کوتاه «صمد» در یک نگاه:
1318: دوم تیر ماه, تولد
1325: ورود به دبستان 21 آذر
1328: انتقال به دبستان جاوید( تحصیل سال چهارم, پنجم و ششم دبستان)
1331: مهر ماه, ورود به دبیرستان تربیت تبریز
1332: احضار پدر و تذکر در مورد فعالیتهای او
1334: مهر ماه, ورود به دانشسرا
1335: انتشار روزنامه فکاهی «خنده» با همکاری بهروز دهقانی
1336: خردادماه, پایان دانشسرا و عزیمت به روستاهای آذربایجان جهت آموزگاری
1339: تحصیل در رشته زبان انگلیسی همزمان با تدریس
1339: اخطار اداره فرهنگ در مورد تحصیل همزمان با تدریس
1340: 6 اردیبهشت نوشتن «تلخون»
1341: 17 آذر, اخراج از دبیرستان و انتقال به دبستان
1342: چاپ کتاب «پاره پاره» ترجمه «خرابکار», نوشتن « اولدوز و کلاغ ها» و « کندوکاوی در  مسایل تربیتی ایران» و همچنین نگارش « الفبا»

1343: تحت تعقیب قرار گرفتن بخاطر چاپ کتاب « پاره پاره» و حکم تعلیق از خدمت به مدت 6 ماه و نوشتن کتاب « انشاء ساده» و تبرئه در دادگاه تجدید نظر
1344: انتشار « مهد آزادی »
1345: جلد دوم « بولماجالار و قوشماجالار»
1346: انتشار « کچل کفتر باز» , « افسانه محبت» و « پسرک لبو فروش»
1347: انتشار « یک هلو هزار هلو» , « 24 ساعت در خواب و بیداری» , « کور اوغلو و کچل همزه» و « ماهی سیاه کوچولو»

و نهم شهریور پیوستن به ابدیت بوسیله موجهای رود ارس

 

wq35pb2cje5zzfwuq7x3.jpg

 

و اما صمد بهرنگی ، تنها یک معلم ، نویسنده کودکان ، محقق درادبیات عامه ، یک انسان دوست عدالت طلب آزادیخواه نیست ، که علاوه بر همهء اینها ، یک ادیب برجسته است ! او توانسته است در زبانی به غیر از زبان مادری خویش ، آثاری خلق کند که هنوز که هنوز است ، مانند آنها در ادبیات کودکان ما وجود ندارد. او نویسنده ای صاحب سبک و زبان مخصوص به خود است. عمیقا قالبهای داستانی را می شناسد. در تطبیق قالب و موضوع و مضمون و زبان ، آگاهانه ، کارکرده و به راستی موق است . اگر توجه کنیم که او تنها بیست و نه سال زیسته است ، آنگاه درک خواهیم کرد که چرا این شخصیت ، حماسی و شگفت انگیز جلوه می کند. او اسطوره و نمونه ای برای درست زیستن ، انسان بودن ، تلاش کردن ، آموختن و مبارزه در راه اهداف بزرگ انسانی ست. صمد بهرنگی ، نمونهء عینی یک انسان والاست!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط  (ائل دایاغی)  | 

 
 در باره قتل عام بیستم ژانویه باکو در سال هزارو نهصد و نود

در باره قتل عام بیستم ژانویه باکو در سال هزارو نهصد و نود

در باره قتل عام بیستم ژانویه باکو در سال هزارو نهصد و نود

 

 

Azərbaycan türkləri 70 il komonist sovetın

 düşüncələri və çəkmələri altinda əzildi ama öz

 kimliyini itirmədi.bu QARA YANVAR adlanan 

20yanvar1990da,sovet tanklarının zincirləri

 altında bakı xiyavanlarına sərilən hər türk

 iyidinin səsi idi

 



əgər yaşamaq bir kərədirsə

,

 sevdiyim kimi yaşamaq istəyirəm



Black JanuaryBlack JanuaryBlack January 

BLACK JANUARY 1990 IN AZERBAIJAN


“Proclaiming the state of emergency in Baku and sending army to the city was the biggest mistake of my political life...”
From M.Gorbachev’s speech in Istanbul in April 27,1995

“Azerbaijanis will never forgive the tragic death of his sons and daughters to anyone

...”
From the declaration of the Chairperson of Supreme Council of Azerbaijan SSR E.Gafarova in January 21, 1990



Late at night on January 19, 1990, 26.000 Soviet troops stormed Baku. They acted pursuant to a state of emergency declared by the USSR Supreme Soviet Presidium, signed by President Gorbachev and disclosed to the Azerbaijani public only after many citizens lay wounded or dead in the streets, hospitals and morgues of Baku.

More than 130 people died from wounds received that night and during subsequent violent confrontations and incidents that lasted in February; the majority of these were civilians killed by Soviet soldiers. More than 700 civilians were wounded. Hundreds of people were detained, only a handful of whom were put on trial for alleged criminal offenses. Civil liberties were severely curtailed.

The behavior of Soviet armed forces in Baku must be judged in the context of their actual mission. Mikhail Gorbachev's use of force in Baku was nothing but the desperate attempt to stop dissolution of Communist ruling in Azerbaijan. The Soviet army was trying to rescue the totalitarian regime, the rule of Communist Party and Soviet empire.

Then-USSR Defense Minister Dimitri Yazov stated that the use offeree in Baku was intended to prevent the de facto takeover of the Azerbaijani government by the noncommunist opposition, to prevent their victory in upcoming free elections (scheduled for March, 1990), to destroy them as a political force, and to ensure that the Communist government remained in power.

Human Rights Watch report, entitled "Black January in Azerbaijan", states: "Indeed, the violence used by the Soviet Army on the night of January 19-20 was so out of proportion to the resistance offered by Azerbaijanis as to constitute an exercise in collective punishment. Since Soviet officials have stated publicly that the purpose of the intervention of Soviet troops was to prevent the ouster of the Communist-dominated government of the Republic of Azerbaijan by the nationalist-minded, noncommunist opposition, the punishment inflicted on Baku by Soviet soldiers may have been intended as a warning to nationalists, not only in Azerbaijan, but in the other Republics of the Soviet Union."

"The subsequent events in the Baltic Republics - where, in a remarkable parallel to the events in Baku, alleged civil disorder was cited as justification for violent intervention by Soviet troops -further confirms that the Soviet Government has demonstrated that it will deal harshly with nationalist movements," continues the Human Rights Watch report.

The Wall Street Journal editorial of January 4, 1995, stated:
"It was Mr. Gorbachev's recall, who in January 1990 chose to defend his use of violence against the independence-seeking Azerbaijan on the grounds that the people of this then-Soviet republic were heavily armed gangs of hooligans and drug-traffickers who were destabilizing the country and quite possibly receiving support from foreign governments."

Gross violation of human rights and mass manslaughter in Azerbaijan caused little reaction of Western powers. Mikhail Gorbachev's regime was adamantly supported against "heavily armed gangs of hooligans and drug-traffickers."

The brutal use of force in Azerbaijan created an anti-force. It buried chances of preserving the collapsing empire and resurrected national movement for independence.

In 1991 Azerbaijan became independent.

Black January of 1990


001.gif 002.gif 003.gif
004.gif 005.gif 006.gif
008.gif 009.gif 010.gif
011.gif 012.gif 013.gif
014.gif 016.gif 018.gif


OPEN LETTER TO THE EX-PRESIDENT OF THE USSR, M.S.GORBACHEV
e-mail: gf@gorby.ru

russian text

Mr. Gorbachev,
As it happens 16 years successively since 1990, on January 20 people of Azerbaijan go into mourning and commemorate the defenseless compatriots killed in result of invasion of the Soviet troops to Azerbaijan.

Events of Bloody January - 133 people of peaceful population killed, knocked down by tanks on the streets of the city, 611 wounded women and children, 200 homes ruined and burned down.

Tragedy of Bloody January is a result of your order to invade peaceful city of Baku and some regions of the Azerbaijan Republic by armed troops of the Red Army on January 19-20, 1990. This was undisguised aggression against Azeri people undertaken by leadership of CPSU, Soviet State and personally by you, Michael Gorbachev.

However, this was not the first demonstration of your anti-Azeri policy. Beginning from 1988 you were taking measures against sovereignty and territorial integrity of Azerbaijan. Actions towards withdrawal of Daghli Garabagh from subordination to the Azerbaijan Republic started in result of our preconceived policy. Consequently, result of your efforts is slaughter of ten thousands of Azeris in Garabagh.

You were president of great state, leader of millions of people. People considered you as a stronghold of stability and justice. For the whole world your name was the synonym of democracy, reformation and glasnost in USSR. However, your activity was absolutely opposite to these remarks. You became grim descendant of totalitarian regime of you ancestors. Azerbaijan, Lithuania, Latvia, Estonia, Georgia are witnesses of this. These are the first republics started their struggle for sovereignty. Now, the great state is ruined, former brother republics are isolated, families are separated, and these are significant results of your “presidency”.

You and others guilty of actions of aggression against Azeri people still are not punished by the world legal institutions. However, your names are written by blood in the history of Azerbaijan.

Azerbaijan does not forget heroic people who have struggled for sovereignty and territorial integrity of the republic. In the same way, we will never forget those who have caused events of Bloody January, which was the next step in the action called genocide against Azeri people.

No one and nothing will be forgotten

 

 

Heç kim və heç nə unudulmayacaq

 

 در ساعات پایانی روز نوزده ژانویه هزارو نهصد نود، ارتش شوروی با لشکری بیست و شش هزار نفری یورش خود را به شهر باکو آغاز کرد. گورباچف آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی خود مستقیماً فرمان این حمله را صادر کرده بود. وی بلافاصله پس از انجام حمله اظهار کرد که قبل از شروع درگیری حالت فوق العاده در شهر اعلام شده بود، بنابراین کسانی که در مراکز مختلف شهری جان خود را از دست داده اند، افرادی هستند که از قوانین ویژه وضع فوق العاده سر پیچی نموده اند...

 

اما مردم باکو اظهار می کنند که قبل از حمله، هیچ دستوری در مورد برقراری حالت فوق العاده از سوی مسئولان صادر نشده بود، در حقیقت زمانی مردم خبر وضع حالت اضطراری را شنیدند که جنازه عده زیادی بر خیابان ها افتاده بود و یا بسیاری به خاطر زخم های وارده در بیمارستان بستری بودند.

 

بیش از صدوسی نفر از مردم در اثر این حمله جان خود را از دست دادند و بیش از هفتصد نفر دیگر مجروح، و صدها تن دیگر زندانی شدند که فقط تعداد اندکی از آن ها محاکمه شده بودند.

 

اعمال نیروهای مسلح شوروی در باکو باید بر اساس هدفی که در پی آن بودند، مورد ارزیابی قرار گیرد. گورباچف اواخر عمر اتحاد جماهیر شوروی، جهت حفظ قدرت حزب کمونیست در آذربایجان اقدام به چنین جنایتی نمود. وی در تلاش بود تا رژیم مستبد شوروی را نجات دهد. اگر چه بهدها گورباچف در یک سخنرانی که در بیست و هفت آوریل هزار و نهصدو نود و پنج در شهر استانبول انجام داد، اعتراف کرد که بزرگترین اشتباه زندگی سیاسی اش، اعلام وضع فوق العاده در باکو و اعزام نیروی نظامی به آنجا بود.

 

دیمیتری یازوف، که وزیر دفاع شوروی در زمان جنایت بود، اظهار کرد که اعمال انجام شده در باکو برای جلوگیری از پیروزی ضد کمونیست ها در بدست گرفتن دولت محلی آذربایجان، اتفاق افتاد. چرا که در انتخاباتی که قرار بود در ماه مارس همان سال برگزار شود، باید قدرت حزب کمونیست تضمین می شد.

 

سازمان دیدبان حقوق بشر، واقعه اخیر را با نام "ژانویه سیاه آذربایجان" نام گذاری کرد و در طی بیایه ای اعلام کرد "خشونتی که ارتش شوروی به کار برد، به هیچ عنوان متناسب با مقاومتی نبود که توسط آذربایجانی ها انجام گرفت و نمی توان این اقدام را برخوردی در جهت تنبیه تلقی کرد. چه دولت شوروی دلیل مداخله خود را جلوگیری از حذف دولت کمونیست آذربایجان و روی کار آمدن ناسیونالیست های ضد کمونیسم اعلام کرده است"

 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1:34  توسط  (ائل دایاغی)  |